تبليغاتX
« گیومه »
 
فصل اول:
دستم را بگیر و به من صبور بودن را بیاموز؛ آن وقت مرا ببر تا برسم به آن باغ انار؛ یادت که هست؟ همان باغی که خودم نهال‌هایش را غرس می‌کنم، خودم زمین‌ش را آب می‌دهم، خودم پای درخت‌ها کود چال می‌کنم، خودم درختان‌ش را هرس می‌کنم، و خودم درشت‌ترین میوه‌ی باغ را برای مهربان‌ترین دوستانم از مهربان‌ترین‌های دنیا‌ پیش‌کش می‌برم.

فصل دوم:
هیچ‌کس با خواندن کتاب صبر نیاموخت؛ نگاه کردن به دستان صبور تو نیز برایم کافی نبود. وقتی ظلوماً جهولا قبول می‌کردم به باغ انار بروم؛ گمان می‌کردم وصف باغ‌ انار، شادی چیدن است. ولی حالا می‌فهمم همه‌اش این نیست. نیمی از وصف باغ انار این روزهاست؛ که چه سخت بر سر من فرود می‌آید. شته‌‌ها روی تنه و شاخه‌های درختانم را پر کرده‌اند. شیره‌ی پرورده را می‌مکند و گل‌گاه انارهای نارسم را می‌جوند. هر انار نارسی که از شاخه روی زمین می‌افتد؛ انگار می‌کنم گناه بزرگی مرتکب شده‌ام. من مسئول باغ هستم و باید در قبال انارهایی که کمال را تجربه نمی‌کنند؛ پاسخگو باشم. دنیا گاه آسایش و خور و خواب نیست؛ باید برخیزم.

صفحه نخست
درباره گيومه
پست الکترونیک
آرشیو گيومه
عناوین مطالب گيومه










 
  RSS  
 



مرا به که واگذاشته‌ای؟؟
 

خدایا!

ای مهربان‌ترین!

 

وقتی برای‌م راه را از چاه باز نشناسانی

 

مرا به حال خودم وابگذاری

 

دست‌های خالی‌ام را که به سویت می‌گشایم؛ پر از هوشیاری نکنی

 

و پشیمانی را عاقبت همه‌ی تصمیماتم قرار دهی

 

و هرگز دل مرده‌ام را زنده نکنی

 

دچارم کنی به غرور و هوا و هوس و ندام‌کاری

 

و بر من بپسندی در غم دنیا فرو رفتن را

 

 

 

آن‌وقت من اسیر جمیع شر این دنیا و شر آخرت‌م.

 

امروز سخت "محتاج تو بودن" را احساس کردم.

 

به جود امام جواد (ع) قسم، کمکم کن خانه‌ات را خالی کنم از غیر؛ تا پر شود از آرامش با تو بودن

 

پرانتز باز:
چون‌که من از دست شدم بر ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هرچه بیابم شکنم...

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 22:30 |





بدون عنوان
 

دختر بدوی از نشستن و ایستادن، نگاه کردن و گریستن خسته شده بود. دچار ماندن بود و می‌دانست اگر باز هم بماند بوی تعفن دنیا را پر می‌کند.

اهل عمل که باشی مثل رودخانه هستی در تلاش و تکاپو، برای رسیدن به نهایتِ بی‌نهایتی که پیش روی توست.
منتظر فرصت که باشی مثل مرداب هستی در سکون و ماندگی، برای نرسیدن خودت را آماده کرده‌ای. برای ماندن و ماندن و افسوس خوردن.

مرداب نمی‌تواند به رودخانه تبدیل شود؛ ولی انسان می‌تواند بین رودخانه و مرداب یکی را انتخاب کند. می‌تواند به طرفة‌العینی افق دیدش را تغییر دهد.

دختر بدوی رودخانه را انتخاب کرد تا بتواند به سوی کمال برود. راهی شد. جاری شد و رفت تا به یگانه نهایتِ بی‌نهایت برسد. مرداب افسوس‌کشان دختر را دید که تن‌پوش سفیدش را پوشید و کفش‌هایش را به پا کرد و رفت... رفت به مصاف دنیا !

پرانتز باز:
به سنگ خارا که راه را بر رودخانه می‌بندد؛ فکر نمی‌کنم. به روشنای لحظه‌ی رسیدن می‌اندیشم.

 ***

بعدالتحریر:
من هم مثل همه می‌دانم نام‌گذاری یک متن اهمیت زیادی دارد و من هم هربار این مطلب را خواندم بیشتر فهمیدم که نام عشق(2) اصلاً برای آن مناسب نیست. البته بر من خرده‌ای وارد نیست! چون زمان ثبت این پست می‌خواستم هرچه سریع‌تر پرونده‌ی عشق(1) بسته شود. ولی الان فکر می‌کنم باید اجازه دهم این پرونده باز باشد؛ مگر اینکه بشود از آن به راه‌حل‌های جدید دست یافت.
بهترین "عنوان" را که برای متن بالا پیشنهاد دهید، می‌پذیرم.
11تیر88

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:38 |





عشق (1)
 

دختر بدوی ایستاده بود و روبرویش را نگاه می‌کرد. چیزی درونش را آتش زده بود. او با این حالت غریبه نبود ولی نمی‌دانست چیست و چگونه باید توصیف شود. آخر وصف این بی‌قراری‌ها را نه در کتابی خوانده بود و نه از کسی در این باره چنین چیزی شنیده بود.

دختر بدوی روبروی او ایستاده بود. نمی‌دانست چه باید بگوید. با کلمات آشنای غریزه نمی‌توانست این همه آتش درونش را معنی بخشد. فقط نگاه بود و نگاه.

نگاه را که از او گرفتند؛ دختر بدوی فقط گریست.

پرانتز باز:
ادامه دارد.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:47 |





خانه‌ی خدا
 

گفتم:«مسجد چه خبر بود؟»
گفت:خدا سلام رساند.

 

مسجد جامع اصفهان

 

پرانتز باز:
داستان نمرود را برایش تعریف کردم؛ آنجا که... پروین اعتصامی این‌طور سروده: "رزمجویی ‌کرد با چون من کسی/ خواست یاری از عقاب و کرکسی" می‌گوید:«نمرود چقدر ساده بوده که نمی‌دونسته خدا همه‌جا هست.»
به فکر فرو رفتم.

"همه از خداییم، به سوی خدا برویم"

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:27 |





آشتی
 

یکی بیاید و مرا با نوشتن آشتی بدهد.

 

 

 

 

 

دلم برایش تنگ شده است. نمی‌دانم در این هژده نوزده سال چه بدی‌ای دید که رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد.

 

 

 

گفتم:«قول می‌دهم دیگر نیمه‌ی کار رهایت نکنم. قول می‌دهم با کمی و کاستی‌هایت بسازم تا رشد کنی و ببالی. قول می‌دهم گاهی اجازه دهم برای خودت بگردی و هوا بخوری. حتی حاضرم خیلی از خط قرمزهای سابقت را بشکنم. به تو سیالیت می‌دهم؛ فقط برگرد. اگر بگویم غلط کردم؛ بازمی‌گردی؟» هیچ نگفت...

اگر به طوع و اختیار برنگشت نمی‌توانم به اجبار بازش ‌گردانم.

 

 

گاهی می‌شد که من روی سلام کردن به او را نداشتم؛ او هم که عرضه‌ی معذرت خواستن نداشت. گاهی هم اصلاً حوصله نداشتیم. مثل حالا که کاغذ و قلم هست. صفحه کلید هم هست. وسیله‌ی کار مهیاست ولی دل و دماغ دست دادن به یکدیگر برای شروع کار نیست.

 

 

 

دست دلم پیش نمی‌رود برای آشتی کردن. و من مانده‌ام بین دل و نوشتن!

 

 


طوری که دلم متوجه نشود به نوشتن بگو که دوستش دارم؛ بازگردد.

پرانتز باز:
گسستگی افکارم را با فاصله میان بندها نشان دادم، مثلاً!!!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:23 |





من چه دانم!
 

مرا  گویی که‌رایی من چه دانم
چنین مجنون چرایی من چه دانم

مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی من چه دانم

مرا گویی به قربان‌گاه جان‌ها
نمی‌ترسی که آیی من چه دانم

مرا گویی اگر گشته‌ی خدایی
چه داری از خدایی من چه دانم

مرا گویی چه می‌جویی دگر تو
ورای روشنایی من چه دانم

مرا گویی تو را با این قفس چیست
اگر مرغ هوایی من چه دانم

بلا را از خوشی نشناسم ایرا
به غایت خوش بلایی من چه دانم

شبی بربود ناگه شمس تبریز
ز من یک‌تا دوتایی من چه دانم

* کلیات شمس تبریزی/ مولانا جلال‌الدین محمد بلخی 

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:49 |





معترض
 

من معترضم؛ به همه آن‌هایی که حق مرا نادیده گرفته و می‌گیرند. شاید هذیان هم زیاد بگویم ولی اگر حرف نزنم خفه می‌شوم. احساس می‌کنم که امروز باید کاری کنم ولی نمی‌دانم چه کار، فقط خوب می‌دانم از دست همه‌شان عصبانی هستم.

وقتی صبح روز امتحان می‌گویند امتحان لغو شده و بعد از پیگیری می‌فهمم دانشجوهای معترض دانشگاه را به آتش کشیده‌اند و خودشان هم کتک خورده‌اند؛ از دست آن آشوب‌گرانی که احساسات هم‌کلاسی‌های مرا تحریک کرده‌اند عصبانی می‌شوم. در این فصل امتحانات که آن‌ها نیاز به آرامش و تمرکز روی درس‌هایشان داشتند؛ در بهترین حالت مجبورند مدام نگران حال و آینده‌شان باشند و بگذار نگران باشند؛ حالا که خودشان دل‌شان می‌خواهد. وای به حال او که معلوم نیست واقعاً برای چه احساس خطر می‌کرد؛ یعنی نمی‌توانست طوری موضع‌گیری کند که این همه امیدهای ایران این‌طوری ضایع نشوند؟ برای وضع موجود ایران و ایرانی احساس خطر می‌کرد یا برای یک صندلی با ارزش آب بینی بز؟!

وقتی نیم ساعت پشت ترافیکی بی‌دلیل می‌مانم و بعد که به محل راه‌بندان می‌رسم یک عده لباس شخصی را می‌بینم که کنار تابلوی "ایست بازرسی" ایستاده‌اند و به اتومبیل‌‌ها امر و نهی می‌کنند؛ با تعجب می‌پرسم:«اینا چیکاره‌ی مملکتند که حق بازرسی دارن؟» یقین کارت شناسایی‌شان همان ریش بلندشان است. از همه‌ی اینها بدم می‌آید و دیگر روی دیدن‌شان را ندارم. بیایید بازرسی کنید، شما می‌توانید بفهمید من سلاح گرم ندارم ولی حیف که نمی‌فهمید ذهنم انبار باروت است. اگر دلشان بخواهد بفهمند چه؟!

دلم نمی‌خواهد هلی‌کوپترها مدام بالای سرم بچرخند. وظیفه‌شان حفظ آرامش جامعه است که باشد ولی چرا آرامش من باید در صدای آنها گم شود؟ من ایران را آزاد می‌خواهم و البته آباد.

حفظش شده‌ام از بس که صدا و سیما آن‌را پخش می‌کند:"همه‌ی جان و تنم/ وطنم وطنم وطنم وطنم/ به صلابت ایران جوان/به اصالت ایران کهن..." حالا من هستم و تو و او و ایشان با ایران‌مان. من که از نتایج انتخابات راضی هستم و به نظرم اصلاً در انتخابات تقلب نشده و تو که نمی‌دانم با این همه اصول و مرزبندی‌های خاص خودت چرا طرف‌دار موسوی بودی و بعد از اعلام نتایج انتخابات فقط تلخ خندیدی! و او که عکس کاندیدای محبوبش و مچ‌بند سبزش صحیح و سالم روی میز تحریرش است راستی خودش کجاست؟ و ایشان؛ که باید آفرین بگویم به حضور حماسی مردم در انتخابات اخیر ولی (‌همان سوال قدیمی: هدف وسیله را توجیه می‌کند؟!) قبل از انتخابات چرا این همه آزادی به مردم می‌دادند و بعدش چه شد؟ رها کن دختر!

پرانتز باز:
دانشجوی ساکن خوابگاه است و بیشتر از من در معرض تشنجات اخیر بوده، برای همین زنگ زدم که دلداری‌اش بدهم؛ ‌گفت:«‌ بعد از 3 روز، تازه به خودم اومدم؛ می‌بینم به خاطر یه مشت کله‌پوک 17 روز از زندگی‌م عقب افتادم!»

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:33 |





نوشته‌هام: پر!
 

حالم گرفته است آخر هرچه مطلب تایپ شده داشتم ـ‌ یعنی بهترین نوشته‌های ادبی‌ام در این چند سال ـ از بین رفت.

در دو روز آینده 4تا امتحان دارم ولی کو دل و دماغ؟! دیگر امتحانات هم برایم اهمیت ندارد. بگذار -0- بگیرم!

«من پای اون نوشته‌های هرچند بی‌ارزش وقت صرف کرده بودم ولی همه‌ش رفت.»

از ظهر که فهمیدم؛ فقط نشستم‌ و به دیوار روبرو خیره شدم، خواهر کوجکم بالا و پایین می‌پرد و می‌خواند: "شب شب میلاد است چه شب شیرینی!" نگاهش می‌کنم؛ می‌خندد ولی من حوصله خندیدن ندارم حتی حالم از خنده‌هایش بهم می‌خورد.

«من نوشته‌هامو می‌خوام»

من هنوز آنقدر بزرگ نشده‌ام که این حذف ناگهانی را زود فراموش کنم و سعی کنم که بهتر از قبل بنویسم. من هنوز کودکم. هنوز به نوشته‌هایم به چشم خاطرات تکرار نشدنی نگاه می‌کردم و آنها را همیشه می‌خواندم. مگر چند تا 6 خرداد 87 توی عمرم داشته‌ام؛ یا چند تا 14 مهر 83 ؟!

وقتی فکر می‌کنم خاطرات آن 4 سال و آن 17 ماه همه‌اش رفته؛ دلم گریه می‌خواهد...

اینجا نوشتم تا بماند به یادگار این درد سخت.

پرانتز باز: تولد بانوی آب و آیینه مبارک

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 20:15 |





تهمت!
 

حتی تمساح هم می‏داند؛ با تهمت ناروا زدن به شیر، هیچ ‏وقت سلطان جنگل نمی‏شود.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 8:1 |





تا انتخابات...
 

یک هفته تا انتخابات مانده (شاید هم یک هفته بیشتر باقی نمانده!) و خیلی‌ها نامزد موردنظرشان را انتخاب کرده‌اند. آن هم بعد از آن مناظره‌ی داغ چهارشنبه شب که بعضی نگذاشتند قضیه دم بکشد و همان ساعت ۱۲ بعد از نیمه شب نقد و تحلیل و بررسی را مکتوباً شروع کردند، و چقدر دلم می‌خواست کمی هم انصاف چاشنی بعضی از این نقدها بود.
گرچه این‌طور مواقع برای من؛ گوش کردن از حرف زدن و اظهار نظر و نقادی جانب‌دارانه بهتر است ولی من با همان چند صفحه که در این مدت از برنامه‌های تلویزیونی یادداشت برداری کرده‌ام، آن‌چه در سایت‌های مخالف و موافق خوانده‌ام و با آن‌چه در سطح شهر دیده‌ام و... ، هنوز هم مصمم هستم امروز ساعت ۶ بعدازظهر برای استقبال از احمدی‌نژاد به میدان نقش جهان بروم.

پرانتز باز:
ما ضامن وظیفه‌ایم، نه ضامن نتیجه

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:24 |


    Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .: SFO:.