من معترضم؛ به همه آنهایی که حق مرا نادیده گرفته و میگیرند. شاید هذیان هم زیاد بگویم ولی اگر حرف نزنم خفه میشوم. احساس میکنم که امروز باید کاری کنم ولی نمیدانم چه کار، فقط خوب میدانم از دست همهشان عصبانی هستم.
وقتی صبح روز امتحان میگویند امتحان لغو شده و بعد از پیگیری میفهمم دانشجوهای معترض دانشگاه را به آتش کشیدهاند و خودشان هم کتک خوردهاند؛ از دست آن آشوبگرانی که احساسات همکلاسیهای مرا تحریک کردهاند عصبانی میشوم. در این فصل امتحانات که آنها نیاز به آرامش و تمرکز روی درسهایشان داشتند؛ در بهترین حالت مجبورند مدام نگران حال و آیندهشان باشند و بگذار نگران باشند؛ حالا که خودشان دلشان میخواهد. وای به حال او که معلوم نیست واقعاً برای چه احساس خطر میکرد؛ یعنی نمیتوانست طوری موضعگیری کند که این همه امیدهای ایران اینطوری ضایع نشوند؟ برای وضع موجود ایران و ایرانی احساس خطر میکرد یا برای یک صندلی با ارزش آب بینی بز؟!
وقتی نیم ساعت پشت ترافیکی بیدلیل میمانم و بعد که به محل راهبندان میرسم یک عده لباس شخصی را میبینم که کنار تابلوی "ایست بازرسی" ایستادهاند و به اتومبیلها امر و نهی میکنند؛ با تعجب میپرسم:«اینا چیکارهی مملکتند که حق بازرسی دارن؟» یقین کارت شناساییشان همان ریش بلندشان است. از همهی اینها بدم میآید و دیگر روی دیدنشان را ندارم. بیایید بازرسی کنید، شما میتوانید بفهمید من سلاح گرم ندارم ولی حیف که نمیفهمید ذهنم انبار باروت است. اگر دلشان بخواهد بفهمند چه؟!
دلم نمیخواهد هلیکوپترها مدام بالای سرم بچرخند. وظیفهشان حفظ آرامش جامعه است که باشد ولی چرا آرامش من باید در صدای آنها گم شود؟ من ایران را آزاد میخواهم و البته آباد.
حفظش شدهام از بس که صدا و سیما آنرا پخش میکند:"همهی جان و تنم/ وطنم وطنم وطنم وطنم/ به صلابت ایران جوان/به اصالت ایران کهن..." حالا من هستم و تو و او و ایشان با ایرانمان. من که از نتایج انتخابات راضی هستم و به نظرم اصلاً در انتخابات تقلب نشده و تو که نمیدانم با این همه اصول و مرزبندیهای خاص خودت چرا طرفدار موسوی بودی و بعد از اعلام نتایج انتخابات فقط تلخ خندیدی! و او که عکس کاندیدای محبوبش و مچبند سبزش صحیح و سالم روی میز تحریرش است راستی خودش کجاست؟ و ایشان؛ که باید آفرین بگویم به حضور حماسی مردم در انتخابات اخیر ولی (همان سوال قدیمی: هدف وسیله را توجیه میکند؟!) قبل از انتخابات چرا این همه آزادی به مردم میدادند و بعدش چه شد؟ رها کن دختر!
پرانتز باز:
دانشجوی ساکن خوابگاه است و بیشتر از من در معرض تشنجات اخیر بوده، برای همین زنگ زدم که دلداریاش بدهم؛ گفت:« بعد از 3 روز، تازه به خودم اومدم؛ میبینم به خاطر یه مشت کلهپوک 17 روز از زندگیم عقب افتادم!»
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:33
|