لَمْ یَمْنَعْکَ جَهْلى وَ جُرْاءَتى عَلَیْکَ اَنْ دَلَلْتَنى اِلى ما یُقَرِّبُنى اِلَیْکَ
وَ وَفَّقْتَنى لِما یُزْلِفُنى لَدَیْکَ فَاِنْ دَعَوْتُکَ اَجَبْتَنى وَ اِنْ سَئَلْتُکَ اَعْطَیْتَنى
وَ اِنْ اَطَعْتُکَ شَکَرْتَنى وَ اِنْ شَکَرْتُکَ زِدْتَنى کُلُّ ذلِکَ اِکْمالٌ لاَِنْعُمِکَ عَلَىَّ
وَ اِحْسانِکَ اِلَىَّ
فَسُبْحانَکَ سُبْحانَکَ مِنْ مُبْدِئٍ مُعیدٍ حَمیدٍ مَجید
تَقَدَّسَتْ اَسْمآؤُکَ وَعَظُمَتْ الاَّؤُکَ
فَاءَىَُّ نِعَمِکَ یا اِلهى اُحْصى عَدَداً وَذِکْراً اءَمْ اَىُّ عَطـایاکَ
اءَقُومُ بِها شُکْراً وَهِىَ یا رَبِّ اَکْثَرُ مِنْ اَنْ یُحْصِیَهَا الْعآدّوُنَ اءَوْ یَبْلُغَ عِلْماً بِهَا الْحافِظُونَ
ثُمَّ ما صَرَفْتَ وَدَرَاءْتَ عَنّى اَللّهُمَّ مِنَ الضُرِّ وَالضَّرّآءِ اءَکْثَرُ مِمّا ظَهَرَ لى مِنَ الْعافِیَةِ وَالسَّرّآءِ
فراز چهارم از دعای عرفه
آرام آرام و برای دل خودم مینویسم آن هم وقتی که شب قبل تا صبح فکر کردم و هیچ کلمهای به ذهنم نرسید. بیهیچ تعارفی! از نادانیها و جهلم مینویسم. مینویسم برای نامهای خدا...
برای خدایی که دوستش دارم و خدایی که دوستش ندارم. برای خدای یکتا که نامهای نیکویش را دوست دارم یا ندارم.
و هیچوقت هم نمیترسم از اینکه به خدا بگویم:«من دوست دارم مهربان باشی و دوست ندارم از من انتقام بگیری.»
بعدش میخواهم خدا بگوید:«باشد عزیزم! سلامتیات که دادم، درِ نعمتها را هم برایت باز میگذارم! تو هم برو خوش باش و خوشگذرانی کن...»
بعدش من هم بروم و هر غلطی دلم خواست بکنم. هیچوقت هم نفهمم چه میکنم.
بعدش خدا دلش برایم بسوزد و نعمتش را کامل کند و مرا عتاب کند که های بنده! حواست هست که از تو خشمگینم؟ حواست هست که آنقدر دوستت دارم که نمیخواهم در این آتشها بسوزی؟
بعدش حواسم نیست و خدا سنگ را میآفریند!
بعدش یک دفعه که سرم به سنگ میخورد؛ نه خجالت میکشم و نه کمی یادم میآید که چقدر گناه کردهام.
برمیگردم و باز نعمتها را نمیبینم و دستی که بالای همهی دستهاست و دستم را گرفته...
اینجاست که فرق یا فاصلهای بین اسماء حسنی نیست. خدای لطیف و خدای جبّار هر دو /خدای یکتا مرا دوست دارد.
بعدش شاید یادم برود که چند نعمت به من داده شد و چند بدی از من دور شد. حتی اگر یادم هم باشد، مگر در شمار آوردنشان را میتوانم؟
هزار نکتهی باریکتر ز مو اینجاست...
میاندار