تبليغاتX
« گیومه »
 
وبلاگی بود / هست / خواهد بود...



صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو گيومه
عناوین مطالب گيومه










 
  RSS  
 



زود برمی‌گردم
 

***

خدایا!
اگر بر ما زمان فراغتی از کارها تقدیر فرمودی، در آن فراغت ما را سالم بدار که به ما رنجی نرسد و نپیوندد به ما خستگی‌یی، تا فرشتگان نویسنده‌ی اعمالِ زشت با نامه‌ی خالی از گناه بازگردند و فرشتگان نویسنده‌ی اعمالِ نیک با دلِ مسرور و شاد مراجعت کنند؛ چون از ما اعمالِ خیر نگاشته‌اند.
باب یازدهم صحیفه سجادیه

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 21:13 توسط گیومه |





هشت دور چرخیدم
 

تولد امام رئوف مبارک

                                    ***

یکم:
بعضی با خیالی می‌گویند:"تصادفی است."
بعضی دیگر با شور و اشتیاق می‌گویند:"تصادفی نیست و حتماً حکمتی دارد."
و مگر کارهای خدا بدون حکمت هم می‌شود؟

دوم:
چرخيدن ماه در تقویم هجری قمری هیچ‌وقت تصادفي نبوده است.
ماه می‌چرخد و ما می‌چرخیم.
ما و ماه دور خورشید می‌چرخیم.

سوم:
گاهی چرخیدن دیگران نگاهمان را خیره می‌کند.
گاهی آن‌قدر دور یکی می‌چرخیم که سرمان گیج می‌رود.
گاهی دور یک تاریخ می‌چرخیم.
و گاهی دور تاریخ و یک مشت عدد.

چهارم:
هزار و سیصد و هشتاد و هشت سال پس از هجرت پیامبر،
یازدهم ذی‌القعده و هشتم برج هشت مصادف شده است.
و یازدهم ذی‌القعده : تولد هشتمین خورشید آسمان امامت و ولایت.
هزار فال نیک برای چرخشی که باعث این تقارن زیبا شده

پنجم:
به چرخیدن فکر می‌کنم و به آیه:
ما خلقت هذا باطلا
به چرخیدن‌های خودم فکر می‌کنم...

ششم:
بچرخ که چرخیدن از سکون بهتر است.
ولی چرخش‌َت فقط دور خورشید باشد و نه چیز دیگر.
و با وقار بچرخ؛ نه گیج و بی‌فکر!
دور زیبایی، باید زیبا چرخید.

هفتم:
ذی‌القعده و آبان بهانه است.
ما و ماه دور خورشید می‌چرخیم.
خورشید را ببین که چه پر نور می‌تابد
و چه زیبا، دنیا را روشن می‌سازد.

هشتم:
سال و ماه و روز حواس‌شان هست چه می‌کنند؛
همین هشت‌ها را می‌گویم که می‌دانستند چه روزی باید دور هم جمع بشوند.
ولی ما چه؟
ما می‌چرخیم و چرخیدن ما نیز تصادفی نیست.
فکر کرده‌ای که
می‌خواهی دور که بچرخی؟
دور خورشید هشتم؟
یا...؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 16:58 توسط گیومه |





سیر تکاملی من
 

۶ سال به‌ من گفتند: نابغه!
۱۲ سال ‌گفتند: باهوش!!
۱ سال گفتند: معمولی!!!
۵ سال گفتند: خنگ!!!!

نمی‌دانم در آینده به چه مرحله‌ای می‌رسم.
هرچه بشوم، مهم نیست
مهم این است که
وقتی فهمیدم باید ۵ بار از خودم تعجب کنم.

گویا دیگران چیزهایی می‌دانند
درباره‌ام
که خودم هم آن‌ها را نمی‌دانم

دیگرانی با:
آی‌کیوهای پایین و اعتماد به نفس‌های بالا!

 کی می‌دونه اینجا کجاس؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 13:52 توسط گیومه |





و سوگند به کبوترهای حرم
 
دوست دارم نگات کنم، تو هم منو نگاه کنی
من تو رو صدا کنم، تو هم منو صدا کنی

قربون چشات برم از راه دوری اومدم
جای دوری نمی‌ره اگه به من نگاه کنی

دل من زندونیه تویی که تنها می‌تونی
قفس وا کنی و پرنده رو رها کنی

می‌شه کنج حرمت گوشه قلب من باشه
می‌شه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی

تو غریبی و منم غریبم اما چی میشه
دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی

دوست دارم تو ایوون آینت از صبح تا غروب
من با تو صفا کنم تو هم منو دعا کنی

به وفای کفترای حرمت منم می‌خوام
کفتری باشم که تنها تو منو هوا کنی

دلمو گره زدم به پنجرت دارم می‌رم
دوست دارم تا من میام زود گره‌ها رو وا کنی

صد هزار دفعم شده پای ضریح زار می‌زنم
تا دلت یکبار بسوزه دردامو دوا کنی

دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همه شب
من رضا رضا کنم تو هم منو رضا کنی

 

السلام علیک یا امام الرئوف

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 10:8 توسط گیومه |





مهر هم رفت
 
ثانیه‌ها با شتاب؛
هر ساعت‌ دست به دست ساعت بعدی..
و ماه‌ها به همین سادگی از دست می‌روند.

مهر ۸۸ هم تمام شد؛
همان برج میزان که روز اولش با خودم قرارهای زیادی گذاشتم.

مهرماه تمام شد و داغ قرارهای نرسیده را به دلم گذاشت.

کاش مهر به جای ۳۰ روز، ۳۱ روز بود؛
و نیست.

کاش برای "گذر عمر" استعاره‌ای بهتر از "باد" می‌یافتم؛
و نیست.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 19:44 توسط گیومه |





و کتاب را خریدم
 

چند ماه است عطش کتاب گرفته‌ام. البته بیشتر عطش کتاب خریدن و نمی‌دانم خوب است یا بد...
احمد می‌گفت:«خیلی از این کتاب‌ها را لازم نیست بخری، باید عضو کتابخانه بشوی، آن‌ها را امانت بگیری، بخوانی و پس بدهی.» جواب دادم:«و همیشه فکر می‌کنم، خواندن کتاب و از دست دادن آن، مثل دوست شدن با یک نفر و رها کردن او بعد از به جان خریدن سختی‌های صمیمی شدن، است.» باز گفت:«‌اگر عضو کتابخانه مرکزی باشی، انگار همه‌ی آن کتاب‌ها مال خودت است که با کتابخانه کوچک‌ت اصلا قابل قیاس نیست.» گفتم:«و چقدر دلم برای دوستانم تنگ شده است...»

 

و در این ماه‌های عطش‌ کتاب:

کتاب‌هایی را خریده‌ام که قبلاً به واسطه امانت گرفتن از دوستی یا  کتابخانه‌ای خوانده بودم، تنها دلیل موجّه‌م برای این همه خرید، جذبه‌ی دیدار یک دوست قدیمی پس از مدت‌ها دوری بود.

و همه‌ی آن کتاب‌هایی که در چند سال گذشته به هر مناسبت برای دوستانم می‌خریدم و خودم آرزوی‌شان را داشتم، خریدم. به این نتیجه رسیده‌ام که از این به بعد هر زمان خواستم برای دوستی کتاب بخرم، باید یک نسخه‌اش را خودم داشته باشم.

و بعضی کتاب‌هایی که مادرم عقیده دارند؛ مناسب سن من نیست! خریدم. کتاب‌های گروه سنی دال و ه  در کتابخانه‌ی فسقلی‌ام زیاد دیده می‌شود. مادرم اعتراض می‌کنند ولی من می‌خرم چون آینده‌نگر هستم. می‌خرم و می‌گویم:«برای بچه‌ام که شاید هیچ‌ وقت هم به دنیا نیاید ولی هرچه باشد، از همین حالا باید تربیتش را شروع کنم. دنیا به امید است.»

و کتاب‌هایی که وقتی مخالفت شدید عاطفه با نویسنده‌شان را می‌دیدم، می‌گفتم:«من از افکار او چیزی نمی‌دانم و کتابی از او نخوانده‌ام» و عاطفه مرا از خواندن‌ کتاب‌های او منع می‌کرد. من هم حریص شدم و خریدم.

و کتاب‌های سنگین‌‌تر از تحمل فکری الآنم خریدم، (البته راستش هنوز نخریده‌ام، ولی حتماً می‌خرم!) نه برای پز دادن بلکه برای اینکه از امروز بزرگ‌تر بشوم. از امروز فراتر بروم و خودم را هم‌پایه‌ی دوست مهربانم بکنم.
جملات قصار زیادی در مورد کتاب داشتم که خاطرم نیست.

و امروز کتابخانه‌‌ام دو کتاب مشابه را در خودش جای داد، بدون آنکه یکی جای دیگری را تنگ کند. و این واقعه مهم برای اولین بار در تاریخ ثبت شد! در همیشه‌ی تاریخ اول کتابی را هدیه می‌دادم و بعد که دلم بهانه‌ی داشتن‌ش را می‌گرفت، می‌رفتم برای خودم هم می‌خریدم. اما این بار قبلاً  هدیه گرفته‌ام و امروز خریدم تا هدیه بدهم.

خلاصه، کتاب‌ها‌ را خریدم و ذوق کردم و به خودم آفرین گفتم. فقط می‌ترسم آن‌قدر نخوانم‌شان تا بمیرم و هر کدام پتک آتشینی شود و بخورد توی سرم که فقط بلد بودی کتاب را بخری؟ چرا هیچ کدام را نخواندی؟ می‌دانی چند نفر در آرزوی داشتن این کتاب‌ها بودند؟ ای اسرافکار!

نقل قول:
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید
سهراب سپهری

جمله‌ی درون پرانتز:
پیشنهاد کم‌ هزینه یک دوست؛ كتابخانه مجازي قفسه

یه لحظه وایسا!
جمله قصار خودم که هم‌الآن یادم آمد‌: فلسفه‌ی رفتن به کتابفروشی استشمام بوی کاغذ نیست.
یکی دیگه: شعار ندهیم، عمل کنیم: من یار مهربانم
یکی دیگه: بی‌خیال! زیاده جسارت می‌شود، بروید کتاب بخوانید.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت 20:17 توسط گیومه |





انار
 

سه كيلو انار
نوبرانه خريده بود
پدر

همه‌شان را دانه كردم
مگر شاعر شوم

به حق جايگاه انار در ادب فارسي
و حق اين ميوه‌ی بهشتی!

بعد از یک ساعت تلاش
کف دستم سیاه شد
اما...

درست است شاعر نشدم
اما...
دل خانواده که شاد شد!

***

بعدالتحریر:
این پست یکی از دوست‌داشتنی‌ترین مطالب عمر وبلاگی من بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 10:39 توسط گیومه |





تا همیشه!
 

هزار سال عبادت كرد
هزاااار سال...

 

روزي که آفریده شدم
"انی أعلم ما لاتعلمون"  خدا درباره‌ام
و دستور سجده برای مرا
شنید ولی گوش نسپرد!

آن روز مغرور شد؛
به خلقتش از آتش تکبر ورزید،
به این سبب نکوهش شد

و براي هميشه رانده شد
تا هميشه‌ی همیشه...

 

و تا هميشه مرا مي‌فريبد
كه مغرور شوم
و مانند خودش "رانده شده"

 

مغرور شوم
به نمازم؛
دعايم؛
و عبد بودنم.

و مانده شوم
از مصاحبت با خدا؛
چشيدن شیریني استجابت؛
و داشتن معبودی بی‌همتا.

 

تا همیشه دست از سرم برنمی‌دارد
و مرا می‌فریبد
که به معبودهای دروغین دل‌خوشم کند.

می‌خواهد با سرگرم کننده‌های سهل‌الوصول
از صراط مستقیم بازم بدارد.
وادارم کند به چپ و راست نگاه کنم

تا غافل شوم...

غافل شوم و ناغافل
دستم را با دستش ـ‌ که از جنس آتش است ‌ـ بگیرد
و مرا نیز آتشی کند.

 

ای یکتا خدای من!
دستم را محکم‌تر از همیشه بگیر
تا همیشه!

***

بعدالتحریر:
کارشناس مذهبی فرمودند: ۶ هزار سال بوده و نه هزار سال. بدین وسیله از اشتباه و کاستی در رقم سال‌های عبادت ابلیس ملعون، معذرت‌خواهی می‌نمایم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت 16:7 توسط گیومه |





نسب ماهی‌ها به ماه می‌رسد
 
منتظرم زبان باز کند و بگوید:
"و تو
اگر دوستم داری
اجازه بده
آن طور که دوست دارم
زندگی کنم!"

تا من هم جواب دهم:«من و تو چه شباهتی داریم!»

و هر دو با هم آه بکشیم.

 ماهی من در تنگ آبی بسیار تنگش

جمله‌ی درون پرانتزی:
به پاس دوستی با ماهی قرمزم که از ۲۷ اسفند ۸۷ تا امروز با من است و هر روز یادآوری می‌کند مصاحبت با آن‌که برای زندگی دوستش تصمیم می‌گیرد و خودش را صاحب اختیار او می‌داند، دلنشین نیست!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت 2:37 توسط گیومه |


    Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .: SFO:.