تبليغاتX
« گیومه »
 
وبلاگی بود / هست / خواهد بود...



صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو گيومه
عناوین مطالب گيومه










 
  RSS  
 



نسب ماهی‌ها به ماه می‌رسد
 
منتظرم زبان باز کند و بگوید:
"و تو
اگر دوستم داری
اجازه بده
آن طور که دوست دارم
زندگی کنم!"

تا من هم جواب دهم:«من و تو چه شباهتی داریم!»

و هر دو با هم آه بکشیم.

 ماهی من در تنگ آبی بسیار تنگش

جمله‌ی درون پرانتزی:
به پاس دوستی با ماهی قرمزم که از ۲۷ اسفند ۸۷ تا امروز با من است و هر روز یادآوری می‌کند مصاحبت با آن‌که برای زندگی دوستش تصمیم می‌گیرد و خودش را صاحب اختیار او می‌داند، دلنشین نیست!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت 2:37 توسط گیومه |





رنگ زندگی
 

« زندگي بدون عاطفه، مثل نقاشي بدون رنگ است.»

 

 

پرانتز:
از جملات قصار خودمان بود. ديديم دارد از دست مي‌رود، گفتیم بهتر است هرچه زودتر ثبتش کنیم!

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت 22:28 توسط گیومه





حواستان کجاست؟
 

حواست هست این روزها چقدر کم حواس شده‌ای؟
یادت رفته سال‌ها پیش چه قول‌هایی به خودت دادی. سیزده ساله بودی یا چهاده ساله که یک سررسید جلد بنفش پر از حرف داشتی. پر از درد دل‌هایی که سر به مهر ماند. بعد درد دل‌هایت را دادی تا بازیافت شود. یک سررسید جلد مشکی هم داشتی، پر از داستان‌های کودکانه‌ات و بعد آن‌ها را هم بازیافتی برد تا تبدیل به کاغذ کاهی شوند.

حواست هست این روزها چقدر کم حواس شده‌ای؟
صبح‌های زود انجیرها را قبل از بیدار شدن برادرت می‌چیدی و بعد می‌فهمیدی مادر قبل از تو سهم برادرت را چیده‌ است. ظهرها از زیر درخت موی انگور سیاه فرار می‌کردی، بس که از زنبورها می‌ترسیدی. و عصرها به انارهای بلند بی‌هنر آب می‌دادی بی آنکه امیدی به پاییز داشته باشی. آن وقت ساعت‌ها در تنهایی می‌نشستی و فکر می‌کردی. راستی آن فکرها کجا رفتند؟ همان روز که به این خانه‌ی کوچک‌ـ‌باغچه آمدید، رشته افکارت هم پاره شد.

حواست هست این روزها چقدر کم حواس شده‌ای؟
خودت را در رنگ و ریا گم می‌کنی، بدون اینکه یادت باشد شدت این ریا و هفتاد ‌رنگی‌‌ها از لوس بودن‌های دوران کودکی‌ات هم بیشتر شده است. رودخانه‌های جاری پر از ماهی، در نقاشی‌های آن روزهایت، الآن دیگر خشک شده‌اند. و تو افسوس نمی‌خوری که پدر دیگر به نقاشی‌های کج و کوله‌ات "آفرین" نمی‌گوید.

حواست هست این روزها چقدر کم حواس شده‌ای؟
چند سال است به جای نشستن پای حرف‌های پدربزرگ، به اخبار صد من یک ریال تلویزیون دل می‌دهی و به جای صمیمیت بی شبهه‌ی کلمات مادربزرگ از تهمت‌های بی‌پرده‌ی سیاست‌بازان و تشنگان قدرت، خوش‌ت می‌آید.

فقط شاید یک بار حواست سر جایش بود.
تو گریه کردی وقتی از او پرسیدی:« یادت هست اولین روزهای بعد از عید برایت گل‌ اقاقیا می‌چیدم. بعد‌تر گل‌ رز؟» او یادش نبود. و تو بی‌صدا اشک ریختی. او بی‌نهایت خوب بود. او بی‌نهایت خوب هست. او از تو مهربان‌تر بوده و هست ولی او هم مثل تو کم حواس شده است.

و همه‌تان حواس‌تان نیست این روزها چقدر کم حواس شده‌اید.
نکند از این می‌ترسید که همه بگویند:"هنوز هم دارد در روزگار کودکی‌اش سیر می‌کند و بزرگ نشده‌ است؟" اگر بزرگ شدن اینقدر آلزایمری است، من به کودکی‌هایم باز می‌گردم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 12:26 توسط گیومه |


    Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .: SFO:.