تبليغاتX
« گیومه »
 
وبلاگی بود / هست / خواهد بود...



صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو گيومه
عناوین مطالب گيومه










 
  RSS  
 



زود برمی‌گردم
 

***

خدایا!
اگر بر ما زمان فراغتی از کارها تقدیر فرمودی، در آن فراغت ما را سالم بدار که به ما رنجی نرسد و نپیوندد به ما خستگی‌یی، تا فرشتگان نویسنده‌ی اعمالِ زشت با نامه‌ی خالی از گناه بازگردند و فرشتگان نویسنده‌ی اعمالِ نیک با دلِ مسرور و شاد مراجعت کنند؛ چون از ما اعمالِ خیر نگاشته‌اند.
باب یازدهم صحیفه سجادیه

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 21:13 توسط گیومه |





سیر تکاملی من
 

۶ سال به‌ من گفتند: نابغه!
۱۲ سال ‌گفتند: باهوش!!
۱ سال گفتند: معمولی!!!
۵ سال گفتند: خنگ!!!!

نمی‌دانم در آینده به چه مرحله‌ای می‌رسم.
هرچه بشوم، مهم نیست
مهم این است که
وقتی فهمیدم باید ۵ بار از خودم تعجب کنم.

گویا دیگران چیزهایی می‌دانند
درباره‌ام
که خودم هم آن‌ها را نمی‌دانم

دیگرانی با:
آی‌کیوهای پایین و اعتماد به نفس‌های بالا!

 کی می‌دونه اینجا کجاس؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 13:52 توسط گیومه |





مهر هم رفت
 
ثانیه‌ها با شتاب؛
هر ساعت‌ دست به دست ساعت بعدی..
و ماه‌ها به همین سادگی از دست می‌روند.

مهر ۸۸ هم تمام شد؛
همان برج میزان که روز اولش با خودم قرارهای زیادی گذاشتم.

مهرماه تمام شد و داغ قرارهای نرسیده را به دلم گذاشت.

کاش مهر به جای ۳۰ روز، ۳۱ روز بود؛
و نیست.

کاش برای "گذر عمر" استعاره‌ای بهتر از "باد" می‌یافتم؛
و نیست.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 19:44 توسط گیومه |





و کتاب را خریدم
 

چند ماه است عطش کتاب گرفته‌ام. البته بیشتر عطش کتاب خریدن و نمی‌دانم خوب است یا بد...
احمد می‌گفت:«خیلی از این کتاب‌ها را لازم نیست بخری، باید عضو کتابخانه بشوی، آن‌ها را امانت بگیری، بخوانی و پس بدهی.» جواب دادم:«و همیشه فکر می‌کنم، خواندن کتاب و از دست دادن آن، مثل دوست شدن با یک نفر و رها کردن او بعد از به جان خریدن سختی‌های صمیمی شدن، است.» باز گفت:«‌اگر عضو کتابخانه مرکزی باشی، انگار همه‌ی آن کتاب‌ها مال خودت است که با کتابخانه کوچک‌ت اصلا قابل قیاس نیست.» گفتم:«و چقدر دلم برای دوستانم تنگ شده است...»

 

و در این ماه‌های عطش‌ کتاب:

کتاب‌هایی را خریده‌ام که قبلاً به واسطه امانت گرفتن از دوستی یا  کتابخانه‌ای خوانده بودم، تنها دلیل موجّه‌م برای این همه خرید، جذبه‌ی دیدار یک دوست قدیمی پس از مدت‌ها دوری بود.

و همه‌ی آن کتاب‌هایی که در چند سال گذشته به هر مناسبت برای دوستانم می‌خریدم و خودم آرزوی‌شان را داشتم، خریدم. به این نتیجه رسیده‌ام که از این به بعد هر زمان خواستم برای دوستی کتاب بخرم، باید یک نسخه‌اش را خودم داشته باشم.

و بعضی کتاب‌هایی که مادرم عقیده دارند؛ مناسب سن من نیست! خریدم. کتاب‌های گروه سنی دال و ه  در کتابخانه‌ی فسقلی‌ام زیاد دیده می‌شود. مادرم اعتراض می‌کنند ولی من می‌خرم چون آینده‌نگر هستم. می‌خرم و می‌گویم:«برای بچه‌ام که شاید هیچ‌ وقت هم به دنیا نیاید ولی هرچه باشد، از همین حالا باید تربیتش را شروع کنم. دنیا به امید است.»

و کتاب‌هایی که وقتی مخالفت شدید عاطفه با نویسنده‌شان را می‌دیدم، می‌گفتم:«من از افکار او چیزی نمی‌دانم و کتابی از او نخوانده‌ام» و عاطفه مرا از خواندن‌ کتاب‌های او منع می‌کرد. من هم حریص شدم و خریدم.

و کتاب‌های سنگین‌‌تر از تحمل فکری الآنم خریدم، (البته راستش هنوز نخریده‌ام، ولی حتماً می‌خرم!) نه برای پز دادن بلکه برای اینکه از امروز بزرگ‌تر بشوم. از امروز فراتر بروم و خودم را هم‌پایه‌ی دوست مهربانم بکنم.
جملات قصار زیادی در مورد کتاب داشتم که خاطرم نیست.

و امروز کتابخانه‌‌ام دو کتاب مشابه را در خودش جای داد، بدون آنکه یکی جای دیگری را تنگ کند. و این واقعه مهم برای اولین بار در تاریخ ثبت شد! در همیشه‌ی تاریخ اول کتابی را هدیه می‌دادم و بعد که دلم بهانه‌ی داشتن‌ش را می‌گرفت، می‌رفتم برای خودم هم می‌خریدم. اما این بار قبلاً  هدیه گرفته‌ام و امروز خریدم تا هدیه بدهم.

خلاصه، کتاب‌ها‌ را خریدم و ذوق کردم و به خودم آفرین گفتم. فقط می‌ترسم آن‌قدر نخوانم‌شان تا بمیرم و هر کدام پتک آتشینی شود و بخورد توی سرم که فقط بلد بودی کتاب را بخری؟ چرا هیچ کدام را نخواندی؟ می‌دانی چند نفر در آرزوی داشتن این کتاب‌ها بودند؟ ای اسرافکار!

نقل قول:
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید
سهراب سپهری

جمله‌ی درون پرانتز:
پیشنهاد کم‌ هزینه یک دوست؛ كتابخانه مجازي قفسه

یه لحظه وایسا!
جمله قصار خودم که هم‌الآن یادم آمد‌: فلسفه‌ی رفتن به کتابفروشی استشمام بوی کاغذ نیست.
یکی دیگه: شعار ندهیم، عمل کنیم: من یار مهربانم
یکی دیگه: بی‌خیال! زیاده جسارت می‌شود، بروید کتاب بخوانید.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت 20:17 توسط گیومه |





انار
 

سه كيلو انار
نوبرانه خريده بود
پدر

همه‌شان را دانه كردم
مگر شاعر شوم

به حق جايگاه انار در ادب فارسي
و حق اين ميوه‌ی بهشتی!

بعد از یک ساعت تلاش
کف دستم سیاه شد
اما...

درست است شاعر نشدم
اما...
دل خانواده که شاد شد!

***

بعدالتحریر:
این پست یکی از دوست‌داشتنی‌ترین مطالب عمر وبلاگی من بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 10:39 توسط گیومه |


    Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .: SFO:.