تبليغاتX
« گیومه »
 
وبلاگی بود / هست / خواهد بود...



صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو گيومه
عناوین مطالب گيومه










 
  RSS  
 



و سوگند به کبوترهای حرم
 
دوست دارم نگات کنم، تو هم منو نگاه کنی
من تو رو صدا کنم، تو هم منو صدا کنی

قربون چشات برم از راه دوری اومدم
جای دوری نمی‌ره اگه به من نگاه کنی

دل من زندونیه تویی که تنها می‌تونی
قفس وا کنی و پرنده رو رها کنی

می‌شه کنج حرمت گوشه قلب من باشه
می‌شه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی

تو غریبی و منم غریبم اما چی میشه
دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی

دوست دارم تو ایوون آینت از صبح تا غروب
من با تو صفا کنم تو هم منو دعا کنی

به وفای کفترای حرمت منم می‌خوام
کفتری باشم که تنها تو منو هوا کنی

دلمو گره زدم به پنجرت دارم می‌رم
دوست دارم تا من میام زود گره‌ها رو وا کنی

صد هزار دفعم شده پای ضریح زار می‌زنم
تا دلت یکبار بسوزه دردامو دوا کنی

دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همه شب
من رضا رضا کنم تو هم منو رضا کنی

 

السلام علیک یا امام الرئوف

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 10:8 توسط گیومه |





یک نعمت، یک چراغ
 
"دل ما به دور رویـت ز چـمـن فـراغ دارد
که چو سرو پای‌بندست و چو لاله داغ دارد

سر ما فرو نیاید به کمان ابروی کس
که درون گوشه‌گیران ز جهان فراغ دارد

ز بنـفـشه تاب دارم که ز زلف او زند دم
تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد

به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله
به ندیـم شاه ماند که به کف ایـاغ دارد

شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن
مگر آن‌که شمع رویت به رهم چراغ دارد

من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگوییم
که بسـوختیم و از ما بـت ما فراغ دارد

سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم
طـرب آشیـان بـلبـل بنگر که زاغ دارد

سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا، نه هوای باغ دارد"

«هنوز هم که هنوز است، خدا نعمتی
هم‌پایه حافظ به ما نبخشیده است»

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/26ساعت 16:17 توسط گیومه |





مشاعره
 
نسیم گفتند:
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوا داران کویش را چو جـان خویـشـتـن دانــم

 

 

 

 

گیومه انصراف می‌دهد. بقیه اگر حوصله داشتند ادامه بدهند.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/11ساعت 14:54 توسط گیومه |





من چه دانم!
 

مرا  گویی که‌رایی من چه دانم
چنین مجنون چرایی من چه دانم

مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی من چه دانم

مرا گویی به قربان‌گاه جان‌ها
نمی‌ترسی که آیی من چه دانم

مرا گویی اگر گشته‌ی خدایی
چه داری از خدایی من چه دانم

مرا گویی چه می‌جویی دگر تو
ورای روشنایی من چه دانم

مرا گویی تو را با این قفس چیست
اگر مرغ هوایی من چه دانم

بلا را از خوشی نشناسم ایرا
به غایت خوش بلایی من چه دانم

شبی بربود ناگه شمس تبریز
ز من یک‌تا دوتایی من چه دانم

* کلیات شمس تبریزی/ مولانا جلال‌الدین محمد بلخی 

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت 9:49 توسط گیومه |


    Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .: SFO:.