<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>« گیومه »</title>
<link>http://gyume.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 05 Jan 2010 06:38:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خاطره</title>
<link>http://gyume.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای من نیمه شب بود و برای دختر عموی عزیزتر از جانم سر شب! که پیامکی از او دریافت کردم به این مضمون‌: &quot;سلام / امروز روز جهانی خاطره هاست. اولین چیزی که درباره من یادت میاد چیه؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اولش بی‌حوصله جواب دادم:«خورررررپوففففف...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما تک‌دختر عموی نازنین با دو تک‌زنگ متوالی خواب از چشمم پراند. برای بار دوم پیامک زدم:«سلام/ قوطی شیرخشکت که رنگش زرد بود!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من که چیزی از مراسم ِ شب و روز خاطره‌ها نشنیده‌ بودم و البته گمانم روز خاطره‌ در ماه آوریل است. ولی چه سوال جالبناکی بود، حافظه‌مان را به کار انداخت؛ پس برای بار سوم پیامک زدم: «تو چی؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جواب داد:&quot;آدم‌های کاغذی، خمیر بازی‌هات، کمدت!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همان پیامک را کمی مؤدبانه‌تر برای دوستان قدیمی و همکلاسی‌هایم فرستادم.&lt;BR&gt;جواب‌هایشان آن برداشتی بود که آن روزها از من داشتند و به زبان نمی‌آوردند. جواب‌هایی که یادم آورد چقدر هنرمندتر بوده‌ام و البته مرتب‌تر و مهربان‌تر و مؤدب‌تر و قابل احترام‌تر!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جواب دوستانم بر اساس قدمت دوستی:&lt;BR&gt;هاجر: روزنامه دیواری کلاس چهارم/ما تنها گروهی بودیم که دعوا نکرد و برنده شدیم. (چون سرگروه من بودم!)&lt;BR&gt;پریسا: خط اتوی مانتو شلوارت! (چون برخلاف من، مامانم بسیار مرتب هستند.)&lt;BR&gt;صفورا: اولین باری که دیدمت دست به سینه نشسته بودی ;-) (اولین باری که او مرا دید، مدرسه‌ام را عوض کرده بودم و هنوز با کسی آشنا نبودم.)&lt;BR&gt;آزاده: اولین چیزی که یادم میاد شخصیت قابل احترامت و چشم‌های مهربون&lt;BR&gt;زهرا هم جواب نداد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فقط همین‌ پنج‌ تا بودند. برای من همین هم خیلی است. آخر اینکه بتوانی با دوستان ۱۴ تا ۶ سال قبل رابطه داشته باشی، راحت نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می‌نویسید اولین خاطره‌ای را که درباره گیومه یادتان هست؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پرانتز باز:&lt;BR&gt;مدت‌ها بود دلم می‌خواست بچگی‌ کنم. بی‌خیال همه‌ی فکرهای بزرگانه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Jan 2010 06:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gyume&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>gyume</dc:creator>
<guid>http://gyume.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تحریر</title>
<link>http://gyume.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قبل‌التحریر:&lt;BR&gt;اگر مثل یک بچه‌ی سر به راه هر ماه یکی دو تا پست برای «گیومه» ثبت نموده و حذفشان نمی‌کردم؛ حالا یک آرشیو بیست و چهار ماهه برای خودم داشتم‌ها!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تحریر:&lt;BR&gt;مرخصی که رفته بودم، خیلی خوب بود:&lt;BR&gt;از تمهیدات عین القضات، تمهید اصل سادس؛ حقیقت و حالات عشق را خواندم. شکواییه فراغ ‌نوشتم. البته زیارت هم رفتم. بر اثر آن زيارت حالت عرفانی خاصی دست داد که بابت خلاصی از پای‌افزار، خدای تعالی را هزار مرتبه شكر نمودم.&lt;BR&gt;البته! در کنار این همه برنج هم طبخ نموده و ماکارونی و نیمرو پختم و چای دم کردم.&lt;BR&gt;این اواخر که حوصله‌ام خیلی سر رفته بود شروع کردم گل‌های قالی را بشمرم؛ که ندا آمد دیگر مرخصی بس است و من هم برگشتم که به وبلاگ‌نویسی با اهداف متعالی ادامه دهم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد‌التحریر:&lt;BR&gt;برای من وبلاگ نداشتن غیر قابل تصور است. باید وبلاگی باشد تا در مواقع ناگریز ِ ناگزير حذفش نمایم. اگر وبلاگ نباشد، پس چی‌چی را حذف کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرانتز باز:&lt;BR&gt;تحریر یعنی  آزاد کردن!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Jan 2010 13:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gyume&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>gyume</dc:creator>
<guid>http://gyume.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روضه بخوان</title>
<link>http://gyume.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این پست ناقابل، نذر یک مادر شده است...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنقدر خجالت می‌کشم که دیگر نمی‌خواهم هیچ وقت بر‌گردم:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رباب نمی‌دانست وقتی می‌آید قلبم تند تند می‌تپد نفسم بند می‌آید دست‌هایم می‌لرزد و در مغزم طوفان به پا می‌شود و بعد همه چیز تمام می‌شود و من از عزاداری محروم می‌شوم.&lt;BR&gt;شاید اگر می‌دانست‌؛ با آن چشم‌های منتظرش، در خواب و بیداری جلوی چشمم نمی‌آمد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کاش برایم روضه‌ای می‌خواندی که رباب نداشت و در آن مادری منتظر نبود که دلبندش را سیراب به آغوشش برگردانند...&lt;BR&gt;کاش کربلا رباب نداشت! تو که نمی‌دانی چرا ! ولی من از رباب خجالت می‌کشم. باید بروم و دیگر هیچ وقت برنگردم.&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sfo.ir/Sabo/moharam88.png&quot; align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دعای قافله:&lt;BR&gt;اللهم العن العصابة التی جاهدة الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله، اللهم العنهم جمیعا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tasnim123.blogfa.com/post-143.aspx&quot;&gt;میان‌دار&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 07:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gyume&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>gyume</dc:creator>
<guid>http://gyume.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وظیفه‌ای بر عهده‌ی ماست</title>
<link>http://gyume.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سپس حسین علیه‌السلام از آن منزل روانه شد تا به زباله رسید. در این منزل خبر شهادت مسلم به او رسید. حضرت به عدّه‌ای که دنبال او بودند خبر شهادت مسلم را داد.&lt;BR&gt;افرادی که به طمع دنیا بودند و یقینشان کامل نبود پس از شنیدن خبر شهادت مسلم از گرد آن حضرت پراکنده شدند و فقط خانوادهٔ او و یاران برگزیده، با حضرت باقی ماندند.&lt;BR&gt;راوی گوید: چون خبر شهادت مسلم رسید، صدای شیون و گریه فضای بیابان را پر نمود و سیلاب اشک‌ها جاری شد. سپس حسین علیه‌السلام به مقصدی که خدا دعوتش فرموده بود، روانه شد.&lt;BR&gt;فرزدق شاعر به خدمتش رسید، سلام داد و عرض کرد: ای پسر پیامبر چگونه بر اهل کوفه اعتماد میکنی؟ اینان همان‌اند که پسر عموی تو مسلم‌بن عقیل و یاران او را کشتند.&lt;BR&gt;اشک از دیدگان حسین علیه‌السلام فرو ریخت و فرمود: خدا مسلم را رحمت کند، او به روح و ریحان و بهشت رضوان بازگشت؛ او وظیفه‌ای که برعهده داشت انجام داد، و اکنون نوبت ماست که آنچه بر ماست انجام دهیم.*&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و اکنون نوبت ماست؛ و انجام وظیفه‌ای که بر ماست.&lt;BR&gt;سوای وظیفه‌ی امام حسین ، امام سجاد و حضرت زینب کبری؛ هر کدام از یاران امام حسین علیه‌السلام وظیفه‌ای داشتند.&lt;BR&gt;وظیفه‌ی&lt;BR&gt;مسلم،&lt;BR&gt;حرّ،&lt;BR&gt;حبیب،&lt;BR&gt;زهیر،&lt;BR&gt;هانی&lt;BR&gt;و&lt;BR&gt;بقیه یاران امام حسین علیه‌السلام که تا آخر با حضرت ماندند و یا وسط راه ... &lt;BR&gt;پیشتر که می‌آیم می‌بینم هر کدام از ما هم در قبال آن همه زیبایی وظیفه‌ای داریم.&lt;BR&gt;امامم حسین علیه‌السلام را دوست دارم به اندازه‌ی همه‌ی قطره‌های اشکی که تا کنون در مجالس عزاداری‌اش ریخته‌ام و یا حتی بیشتر از آن و یقینم باید در کنار این دوست داشتن گامی بردارم.&lt;BR&gt;اگر جایی در سپاه ایشان دارم پس وظیفه‌ای نیز بر عهده‌ام هست: باقی ماندن در سپاه امام حسین علیه‌السلام تا همیشه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دعای قافله:&lt;B&gt;&lt;BR&gt;یا قدیم الاحسان&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;وقتی باید دوست داشتن را با انجام وظیفه‌ تمام کرد؛ مرا وظیفه‌شناس بخواه&lt;BR&gt;&lt;B&gt;بحق الحسین علیه‌السلام&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* لهوف: سید بن طاووس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;:: &lt;A href=&quot;http://www.tasnim123.blogfa.com/post-138.aspx&quot;&gt;قافله عشق&lt;/A&gt; ... &lt;A href=&quot;http://tasnim123.blogfa.com/page/sabo.aspx&quot;&gt;هشتمین مراسم هیأت وبلاگی سبو&lt;/A&gt; ::&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 14:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gyume&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>gyume</dc:creator>
<guid>http://gyume.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاک است نام‌هایت</title>
<link>http://gyume.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لَمْ یَمْنَعْکَ جَهْلى وَ جُرْاءَتى عَلَیْکَ اَنْ دَلَلْتَنى اِلى ما یُقَرِّبُنى اِلَیْکَ &lt;BR&gt;وَ وَفَّقْتَنى لِما یُزْلِفُنى لَدَیْکَ فَاِنْ دَعَوْتُکَ اَجَبْتَنى وَ اِنْ سَئَلْتُکَ اَعْطَیْتَنى &lt;BR&gt;وَ اِنْ اَطَعْتُکَ شَکَرْتَنى وَ اِنْ شَکَرْتُکَ زِدْتَنى کُلُّ ذلِکَ اِکْمالٌ لاَِنْعُمِکَ عَلَىَّ &lt;BR&gt;وَ اِحْسانِکَ اِلَىَّ&lt;BR&gt;فَسُبْحانَکَ سُبْحانَکَ مِنْ مُبْدِئٍ مُعیدٍ حَمیدٍ مَجید&lt;BR&gt;تَقَدَّسَتْ اَسْمآؤُکَ وَعَظُمَتْ الاَّؤُکَ&lt;BR&gt;فَاءَىَُّ نِعَمِکَ یا اِلهى اُحْصى عَدَداً وَذِکْراً اءَمْ اَىُّ عَطـایاکَ&lt;BR&gt;اءَقُومُ بِها شُکْراً وَهِىَ یا رَبِّ اَکْثَرُ مِنْ اَنْ یُحْصِیَهَا الْعآدّوُنَ اءَوْ یَبْلُغَ عِلْماً بِهَا الْحافِظُونَ&lt;BR&gt;ثُمَّ ما صَرَفْتَ وَدَرَاءْتَ عَنّى اَللّهُمَّ مِنَ الضُرِّ وَالضَّرّآءِ اءَکْثَرُ مِمّا ظَهَرَ لى مِنَ الْعافِیَةِ وَالسَّرّآءِ&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://atashshekan.persianblog.ir/page/jadval&quot;&gt;فراز چهارم&lt;/A&gt; از دعای عرفه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرام آرام و برای دل خودم می‌نویسم آن هم وقتی که شب قبل تا صبح فکر کردم و هیچ‌ کلمه‌ای به ذهنم نرسید. بی‌هیچ تعارفی! از نادانی‌ها و جهلم می‌نویسم. می‌نویسم برای نام‌های خدا...&lt;BR&gt;برای خدایی که دوستش دارم و خدایی که دوستش ندارم. برای خدای یکتا که نام‌های نیکویش را دوست دارم یا ندارم.&lt;BR&gt;و هیچ‌وقت هم نمی‌ترسم از اینکه به خدا بگویم:«من دوست دارم مهربان باشی و دوست ندارم از من انتقام بگیری.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعدش می‌خواهم خدا بگوید:«باشد عزیزم! سلامتی‌ات که دادم، در‌ِ نعمت‌ها را هم برایت باز می‌گذارم! تو هم برو خوش باش و خوشگذرانی کن...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعدش من هم بروم و هر غلطی دلم خواست بکنم. هیچ‌وقت هم نفهمم چه می‌کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعدش خدا دلش برایم بسوزد و نعمتش را کامل کند و مرا عتاب کند که های بنده! حواست هست که از تو خشمگینم؟ حواست هست که آن‌قدر دوستت دارم که نمی‌خواهم در این آتش‌ها بسوزی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعدش حواسم نیست و خدا سنگ را می‌آفریند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعدش یک دفعه که سرم به سنگ می‌خورد؛ نه خجالت می‌کشم و نه کمی یادم می‌آید که چقدر گناه کرده‌ام.&lt;BR&gt;برمی‌گردم و باز نعمت‌ها را نمی‌بینم و دستی که بالای همه‌ی دست‌هاست و دستم را گرفته...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینجاست که فرق یا فاصله‌ای بین اسماء حسنی نیست. خدای لطیف و خدای جبّار هر دو /خدای یکتا مرا دوست دارد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعدش شاید یادم برود که چند نعمت به من داده شد و چند بدی از من دور شد. حتی اگر یادم هم باشد، مگر در شمار آوردنشان را می‌توانم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 200px; HEIGHT: 115px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sfo.ir/Sabo/aseman.png&quot; align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هزار نکته‌ی باریک‌تر ز مو اینجاست...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://atashshekan.persianblog.ir/post/404/&quot; target=_blank&gt;میان‌دار&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;یک جرعه آسمان: هفتمین مراسم هیئت وبلاگی سبو&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 04:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gyume&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>gyume</dc:creator>
<guid>http://gyume.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بارش عید </title>
<link>http://gyume.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیگر تمام شد و من که فکر می‌کردم در این مهمانی غریبه‌ام، با رفتن این ماه احساس می‌کنم که چقدر دچار غم غربتم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ماه مهمانی خدا با همه‌ی زیبایی‌هایش طی شد؛&lt;BR&gt;خواب‌هایی که عبادت بود و چشم‌هایی که خواب نرفت؛&lt;BR&gt;سحوری‌هایی که ندیدم و افطاری‌هایی که بسیار چشیدم؛&lt;BR&gt;دعاهای صالحان که بی‌درنگ به آسمان می‌رفت و دعای من که همراه آن‌ها خریده می‌شد؛&lt;BR&gt;لحظات فکر کردن به نکته‌سنجی و باریک‌بینی دعای ابوحمزه و دقایق انتظار برای رسیدن به نام نیکوی دوست داشتنی‌ام در دعای جوشن کبیر...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک ماه باران بارید و ما قطره قطره‌های باران را برای روز تشنگی در ظرف قلبمان ذخیره کردیم. مواظب باشیم این همه لطافت، با یک تابش خورشید غفلت، تبخیر نشود.&lt;BR&gt;فقط همین!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پرانتز: فطرانه؛ &lt;A href=&quot;http://4baagh.blogfa.com/post-548.aspx&quot; target=_blank&gt;پنجمین مراسم هیئت وبلاگی سبو&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 06:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gyume&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>gyume</dc:creator>
<guid>http://gyume.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمی‌خواهم پیامبرم را اذیت کنم!</title>
<link>http://gyume.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#993300&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;● سوره احزاب آيه53&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#008000&gt;&lt;BR&gt;يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ &lt;B&gt;النَّبِيِّ&lt;/B&gt; إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَى طَعَامٍ غَيْرَ نَاظِرِينَ إِنَاهُ وَلَكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنكُمْ &lt;BR&gt;وَاللَّهُ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاء حِجَابٍ ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلَا أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّهِ &lt;BR&gt;عَظِيمًا &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;اى مؤمنان وارد حجره‏‌هاى پيامبر نشويد مگر آنكه به شما براى صرف طعامى اجازه داده شود، بي‌‏آنكه (بي‌‏تابانه‏) منتظر آماده ‏شدنش باشيد؛ ولى چون دعوت شديد، وارد شويد و چون غذا خورديد، پراكنده شويد و سرگرم سخنگويى نشويد، چراكه اين كارتان پيامبر را رنج مي‌‏دهد و او از شما شرم مي‌‏كند (كه حقيقت را بگويد) ولى خداوند از گفتن حق‏، شرم نمي‌‏كند؛ و نيز هنگامى كه از همسران او چيزى (كالايى‏) خواستيد، از پشت حجاب و حائلى (آن را) از ايشان بخواهيد، كه اين كارتان براى دلهاى شما و دلهاى ايشان پاكيزه‏‌تر است‏ و شما را نرسد كه پيامبر خدا را آزار برسانيد و نيز نرسد كه هرگز پس از او با همسرانش ازدواج كنيد. بي‌گمان اين كار از نظر خداوند سهمگين است‏.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از مهمانی فرزند رسول‌الله که برگشتم؛ دیدم هیئت راه افتاده است. زمانی که این آیه را انتخاب کردم متوجه عظمت کار نبودم. قرآن کلام خدا است و من که بی‌علمی وجودم را پر کرده؛ امکانش خیلی خیلی زیاد است که در بیان خبط و خطایی کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا نگذار از گمراهان باشم. الهی العفو...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آیه را خواندم. چند بار همه‌اش را با هم و چند بار هم قسمت به قسمت، سطح درک من از آیه چقدر است و تا کجاست بماند. خوبی هیئت مجازی این است که خیلی ناشناس‌ترم و کسی هم به بیرون پرتابم نمی‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایی این آیه را نازل کرده است که پیامبرش را دوست دارد. وقتی پیامبر این همه با مردم مدارا می‌کند، اذیت می‌شود و هیچ نمی‌گوید، خدا باید خودش هشدار بدهد. پس این آیه نازل می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صحبت از پیامبری‌ست بسی مهربان که حیا می‌کند زشتی کار مهمان‌های بی‌ادب را به آنها گوشزد کند. اذیت می‌شود ولی سکوت می‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک مهمان‌هایی هستند که اصلاً مراعات صاحبخانه را نمی‌کنند. بی اذن دخول می‌آیند می‌نشینند. می‌خورند و بعد از غذا هم لم می‌دهند و مشغول حرف بیهوده‌ی دنیا می‌شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همسران پیامبر هم هستند که گرچه در این آیه مخاطب قرار نگرفته‌اند ولی به هرحال باید حواسشان جمع باشد که برای پاکیزه نگه داشتن قلب‌‌هایشان با مردان از پشت حجاب داد و ستد کنند. مردها هم حواسشان باشد: أطهر لقلوبکم و قلوبهن. و بعد از پیامبر هم نباید دیگری با آنها ازدواج کند که این کار نزد خدا بزرگ است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و اکنون من، مخاطب امروز این آیه‌ای که برای همه‌ی اعصار و قرون نازل شده است. و اکنون من، کوچک‌ترین عضو هیئتی که برای پیامبر برپا شده است. من که از مهمانی رفتن و داد و ستد با مردان غریبه ناگزیر هستم. و من هیئتی شده‌ام در این روزهای ناب، که اگر درنیابم خشنودی رسول‌الله را، افسوس بر عمر و جوانی من.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;حالا پیامبر مهربان است و چیزی نمی‌گوید، من نباید خودم حساب کار خودم را داشته باشم؟ نباید بین حرم رسول و دیگر مکان‌ها فرقی قائل شوم؟ این آداب زیارت و اذن دخول که برای من گذاشته‌اند؛ اینکه گفته‌اند در حرم آنقدر نمانید تا خسته شوید. اینها برای من است دیگر! و ادامه‌ی آیه که آن هم انگار برای خود خود من نازل شده است. این همه داد و ستد که تحصیل علم و طلب دانش بهترین نوع مراوده‌ام با مردان است! حسابی خودم را در معرض امتحان گذاشته‌ام. گاهی رویم سفید شده و خیلی وقت‌ها هم رو سیاه بوده‌ام. مهمش همان قلوب‌مان است که در این 14 قرن تغییری نکرده است. هنوز هم که هنوز است اگر حجابی نباشد پاکیزگی دل‌هایمان به خطر می‌افتد و... من هم که نمی‌خواهم پیامبر اذیت شود. اصلاً هم نمی‌خواهم پیامبرم را اذیت کنم!&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sfo.ir/Sabo/logo27rajab.png&quot; align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرانتز باز:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://sfo.blogfa.com/post-107.aspx&quot; target=_blank&gt;میان دار&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 15:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gyume&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>gyume</dc:creator>
<guid>http://gyume.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
